جمعه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

احمدی‌نژاد در محاصره بیش از ۱۳ محافظ در روز ۲۲ بهمن

این عکس تنها گوشه‌ای از محبوبیت! دولت و نظام مقدس را نشان می‌دهد.

ببینید‌ احمدی‌نژاد که ادعا می‌کند ۲۴ میلیون رای دارد، چگونه روز ۲۲ بهمن در حلقه بیش از ۱۳محافظ قرار گرفته تا مبادا آسیبی از طرفداران! خود ببینید.


چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

نوری زاد، مردی که نخواست احمق بماند

محمد نوری‌زاد را پیش از ۱۵ سال است که با نوشته‌هایش در صفحه ۱۴ روزنامه کیهان می‌شناسم.

سال‌ها بود که از او چندان خبری نداشتم، تا اینکه چند ماه مانده به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران، در وبلاگش انتقاد‌های تندی علیه مراجع تقلید شیعه مطرح کرد که باردیگر سر زبان‌ها افتاد.

برای من دشوار نبود که بپذیرم محمد نوری‌زاد با آن سابقه دین‌داری و ارادت به امامان شیعه چنین تیغ تیز نقد و نفی به روی برخی مراجع تقلید شیعه بکشد.

نوشته‌های نوری‌زاد نشان می‌دهد که او همچون بسیاری دیگر از «باورمندان سابق مذهبی» به این نتیجه رسیده که سیستم کهنه و فرسوده حوزه علمیه قم توان اداره جامعه انسانی را ندارد.

او پس از برگزاری انتخابات ریاست جمهوری، یادداشت‌های تاثیرگذاری در اعتراض به وضعیت موجود نوشته که دو نامه‌اش به آیت‌الله علی خامنه‌ای گل سرسبد آنها است.

در نامه دوم محمد نوری‌زاد(+) خطاب به آقای خامنه‌ای آمده که که حسین شریعتمداری، محمدحسین صفارهرندی، صادق محصولی، محمدجواد لاریجانی و غلامعلی حدادعادل دوستان نظام جمهوری اسلامی و رهبر جمهوری اسلامی نیستند.

او به آقای خامنه‌ای نوشته که باید باور کند دوستان واقعی جمهوری اسلامی میرحسین موسوی، محمد خاتمی و مهدی کروبی هستند.

نوری‌زاد این نامه را در شرایطی نوشته که در دورانی که محمد خاتمی در قدرت بود، با همکاری صدا و سیما سریالی ساخت با نام «پروانه‌ها نمي‌نويسند» که تلاشی برای شبیه‌سازی چهره‌های برجسته اصلاح‌طلب با شخصیت‌های منفی تاریخ شیعه همچون «شمر،عمرسعد، خولي، طلحه و زبير» بود.

نوری‌زاد، امروز نگاهی متفاوت از گذشته‌ها دارد؛ تغییر نگاه او را می‌فهمم و معتقدم که اگر او «تغییر» نمی‌کرد جزو «احمق‌هایی» بود که هرگز «تغییر» نمی‌کنند.

یکشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

اعلام جنگ محمود احمدی‌نژاد به آیت‌الله خامنه‌ای


محمود احمدی‌نژاد با برکناری محمدحسین صفار هرندی وزیر ارشاد و غلامحسین محسنی اژه‌ای وزیر اطلاعات انتقام خود از آیت‌الله خامنه‌ای را گرفت.

آقای خامنه‌ای چندی پیش در حکمی حکومتی اسفندیار رحیم مشایی که به تازگی معاون اول احمدی‌نژاد شده بود را برکنار کرد. احمدی‌نژاد یک هفته پس از صدور این حکم حاضر نشد که به آن تن بدهد و در نهایت رحیم‌مشایی از مقام خود استعفا کرد.

برکناری دو وزیر کابینه که براساس عرف سیاسی در ایران با نظر رهبر جمهوری اسلامی عزل و نصب می‌شود، در واقع پیام روشنی از سوی احمدی‌نژاد به رهبر جمهوری اسلامی ارزیابی می‌شود.

احمدی‌نژاد با این اقدام، در واقع پیام روشنی برای رهبر جمهوری اسلامی فرستاد که در جدال با او شجاعت دارد و هرگز عقب‌نشینی نخواهد کرد.

شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

شهید مظلوم/ یادداشتی از سردار دکتر حسین علایی


این یادداشت متعلق به آقای دکتر حسین علایی از سرداران سابق سپاه پاسداران است که برای انتشار به روزنامه های داخل داده شده است اما مطبوعات از انتشار آن امتناع ورزیده اند. یکی از دوستان روزنامه نگار در داخل این یادداشت را برای من فرستاد که آنرا در این وبلاگ انتشار می دهم.
منبع: وبلاگ سراج‌الدین میردامادی

--------------------
بسم الله الرحمن الرحیم
شهید مظلوم
بعد از ظهر روز پنج شنبه اول مرداد ماه سال 1388 که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامکها، پیامی به من رسید مبنی بر اینکه فرزند بیست و پنج ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح الامینی که در اعترضات روز 18 تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.


بسیار متعجب شدم، زیرا آقای روح الامینی را که از سالیان دراز می شناسم فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است. تعجب من بیشتر از آن جهت بود که چگونه ممکن است جوانی آنهم از خانواده ای شناخته شده، در جمهوری اسلامی دستگیر و سپس پس از دو هفته جنازه او تحویل خانواده اش گردد!.


صبح جمعه 2/5/1388 به منظور شرکت در مراسم تشییع جنازه وی به درب منزل ایشان واقع در خیابان نصرت، کوچه بهشت رفتم. دیدم همه افرادی که در این مراسم حضور دارند، انسانهای مؤمن و اکثر آنها از فداکاران نظام اسلامی در دوران دفاع مقدس و پس از آن بوده¬اند. افرادی که هم اکنون مسؤلیتهای مهمی در کشور دارند نیز مانند آقایان احمد توکلی، حسین فدایی از نمایندگان مجلس، محسن رضایی، دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام، صدر، رئیس سازمان نظام پزشکی، حسین محمدی، از دفتر رهبری، رجبی معمار، رئیس شبکه پنج سیما، علی عسگری، معاون فنی صدا و سیما و نیز برخی از سرداران دوران دفاع مقدس در مراسم تشییع و خاکسپاری حضور داشتند.


به آقای روح الامینی تسلیت گفتم و در اتوبوس به همراه وی عازم بهشت زهرا شدم. در مسیر راه، او ماجرای اتفاق افتاده برای فرزندش را اینگونه برایم تشریح کرد: بر اساس اطلاعات دریافتی این دوروزه، محسن را در روز پنج شنبه 18 تیرماه، افراد لباس شخصی دستگیر و او را به همراه جمعی دیگر از جوانان دستگیرشده، به ساختمان نیروی انتظامی تهران بزرگ واقع در خیابان کارگر در نزدیک میدان انقلاب برده و صبح روز جمعه 19 تیرماه آنها را با تعدادی اتوبوس به دو مقصد زندان اوین و اردوگاه کهریزک منتقل می نمایند. سپس این آیه قرآن را قرائت کرد:
و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیما (سوره نساء – آیه 100).


و ادامه داد، ًمن از روز دستگیری وی، به هر کجا که مراجعه کردم، پاسخی به من ندادند. نیروی انتظامی، سپاه، وزارت اطلاعات و قوه قضاییه هرکدام از خود سلب مسؤلیت می کردند. دو هفته را اینگونه سپری کردم، به هرکجا سر می زدم، با دیوار بلندی از ناامیدی روبرو می شدم. تا اینکه دلالی پیدا شد و گفت اگر 4 میلیون تومان به من بپردازید، ترتیب ملاقات شما را با فرزندتان می دهم. در روز مبعث در حسینیه امام خمینی(ره) و در دیدار مسؤولین کشور با رهبری، این موضوع را با وزیر اطلاعات که در ملاقات حضور داشت، مطرح کردم تا در مورد آن فرد دلال تحقیق کنند. شماره های خود را نیر به وزیر اطلاعات دادم تا اگر نیاز به اطلاعات بیشتری داشت، بتواند با من تماس بگیرد. از وزیر اطلاعات خبری نشد تا آنکه دو روز بعد یعنی چهارشنبه بعد از ظهر، فردی به دفتر کار من زنگ زد و به من گفت، شما که از مسؤولین هستید و دارای پاسپورت سبز نیز می باشید، چرا سراغ پسرتان را نمی گیرید. گفتم من دو هفته است که به دنبال اویم و هیچ کس از وی خبری نمی دهد. او به من گفت به شما تسلیت عرض می کنم. من فکر کردم که می خواهد بلوف بزند و مرا بترساند، بعد دیدم که نشانی محلی را که باید به دنبال او بروم را می دهد. راه افتادم و به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتیکه گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده اند. جنازه اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده اند، درست پاسخ داده است.

آنها احتمالاً نتوانسته اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته اند. با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای 40 درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می دهند. آنها، پس از یک هفته، ما را در جریان قتل فرزندم، قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم. ابتدا اجازه تشییع جنازه در جلوی منزل نمی دادند و بهانه می آوردند که خانه شما، نزدیک دانشگاه تهران و محل برگزاری نماز جمعه است و ممکن است مردم به آن بپیوندند و مشکلاتی ایجاد شود، من گفتم که وقت برگزاری نماز جمعه هنگام ظهر است و ما صبح او را تشییع خواهیم کرد و وقت زیادی نخواهد گرفت و با نماز جمعه تداخل ندارد. بالاخره با تعهد من و آقای ضرغامی رئیس سازمان صدا و سیما که افراد زیادی مطلع نخواهند شد و افرادی هم که خواهند آمد همه طرفداران نظام هستند، با این شرط که تشییع در جلوی منزل زیاد طول نکشد و بجز لا اله الا الله شعار دیگری داده نشود، اجازه دادند تا مراسم تشییع برگزار شود.


مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.
آقای روح الامینی که به هنگام خاکسپاری فرزندش، چفیه بسیجی را همچنان بر گردن داشت، آنرا به من نشان داد و گفت: امروز این چفیه را بر گردن چه کسانی انداخته اند. کسانی که کار آنها دستگیری و احیاناً کشتن مردم شده است. آیا ما از جمهوری اسلامی این وضع را می-خواستیم؟ من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد. آیا نظام آنقدر ضعیف شده است که از یک تشییع جنازه ساده می ترسد؟


دیشب آقای لنکرانی وزیر بهداشت برای تسلیت به منزل ما آمده بود، می گفت: به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.


او می گفت: در نظر دارم یک گروه NGO تشکیل دهم تا بتواند از حقوق اولیه زندانیان، دفاع نماید. برای مثال وقتی کسی را می¬گیرند، حداقل به خانواده او اطلاع دهند که دستگیر شده ودر زندان است تا خانواده¬ها از نگرانی تا حدودی بیرون بیایند نه این که در بلاتکلیفی بسر ببرند. بتوانند برای زندانی خود وکیل بگیرند و از حقوق قانونی او دفاع نمایند. مطمئن باشند که در زندان سلامت بازداشت شدگان حفظ می¬شود و آنها در خطر جانی قرار ندارند.
با شنیدن این سخنان به یاد این آیه قرآن افتادم: و مـــن قتـــل مظـــلوماً فقـــد جعــلنا لولیــه سلــطانا (اسراء - 33) .


البته ایشان از لطفهایی که به وی شده بود نیز مطالبی را بیان کرد. او می گفت بعد از اینکه متوجه شدند که من در دولت نهم رئیس انستیتو پاستور و مشاور وزیر بهداشت بوده و قبلاً نیز عضو شورای مرکزی جمعیت ایثارگران بوده ام، هم اجازه دادند که به همراه یکی از دوستان پزشک پرونده پزشکی فرزندم را ببینم و هم پول قبر را از من نگرفتند و اجازه دادند که فرزندم را در قطعه 222 که نزدیک به مزار شهدا واقع شده است دفن نمایم، تا مادرش که هر شب جمعه به زیارت شهدا به خصوص شهدای هفتم تیر می رفته است، بتواند با فاصله کمی بر سر قبر فرزندش حاضر شود. آنها یک قبر اضافه هم به ما مرحمت فرمودند و در یک قبر دوطبقه فرزندم را به خاک سپردیم. او به طنز برایم می گفت: یکی بخر 2 تا ببر.


در پایان مراسم، او با قدرت روحی بسیار بر سر قبر فرزندش خطاب به حاضرین سخنانی را ایراد کرد و با تسلط بسیار بر خود، در انتها گفت: إنـا لله و إنـا إلیه راجــعون.
حسین علائی
جمعه، دوم مردادماه سال 1388

چهارشنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

نشانه‌شناسی «قهر» صفار هرندی و محسنی اژه‌ای از احمدی‌نژاد

محمدحسین صفار هرندی وزیر ارشاد پس از چهار سال سکوت مقابل سیاست‌ها و مواضع محمود احمدی‌نژاد امروز چهارشنبه به طور غیر مستقیم انتقاد‌های تندی متوجه وی کرد. وی از اینکه برخی از فدائیان ولایت حاضر نیستند در برابر خواسته‌های کوچک خود مقابل ولی‌فقیه کوتاه بیایند به شدت انتقاد کرده است.

اشاره صفار هرندی به پافشاری احمدی‌نژاد بر انتصاب اسفندیار رحیم‌مشایی به سمت معاون اولی خود است که گفته می‌شود آیت‌الله علی خامنه‌ای با این انتصاب مخالف بوده است.

انتقاد‌های صفارهرندی از احمدی‌نژاد در حالی مطرح می‌شود که وی اطمینان یافته که دیگر در دولت دهم هیچ پستی نخواهد داشت.
او به همراه غلامحسین محسنی اژه‌ای وزیر اطلاعات قبل و بعد از انتخابات تلاش‌های زیادی برای پیروزی احمدی‌نژاد کردند.

این دو از جمله وزیرانی بودند که به نام مبارزه با «انقلاب مخملی» اتهام زیادی متوجه معترضان به نتیجه انتخابات کرده بودند.
سایت آینده امروز چهارشنبه نوشته که محسنی اژه‌ای و صفار هرندی در اعتراض به مواضع اخیر احمدی‌نژاد جلسه هیئت دولت را ترک کرده‌اند.

حالا باید اقدام این دو نفر را نشانه «ولایت‌پذیری» آنها دانست یا نشانه‌ای بر اینکه روزگارشان سرآمده و از سر ناچاری به مخالفت با دولت برآمده از کودتا برآمده‌اند تا در آینده جایگاهی برای خود دست و پا کنند.

پیشنهاد نویسنده کافه پیانو به معترضان انتخاباتی

فرهاد جعفری نویسنده کتاب کافه پیانو در وبلاگش نوشته است که اگر بین «۶۰تا ۷۰درصد» از «کافه‌پیانوهای به ‌فروش رسیده» عودت داده شوند؛ این را می‌فهمم که «گویا تقلب شده بوده و معترضین راست می‌گفتند. همه فهمیده بودند و من نفهمیده بودم».
آقای جعفری از حامیان سرسخت محمود احمدی‌نژاد در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری به شمار می‌رود.

گروهی از معترضان به نتیجه انتخابات تصمیم گرفته بودند که در اعتراض به مواضع وی، کتاب‌ او را به نشر چشمه عودت دهند.
آقای جعفری گفته که تاکنون کمتر از پنچاه جلد از کتابش به عودت داده شده است.

من متهم می‌کنم

مرتضی مردیها- ما ايرانيان، از منظر سياسی، امروز در چه وضعيتی قرار داريم؟ ممکن است پاسخ اين پرسش بسيار بديهی به‌ نظر آيد؛ به‌ اندازه‌ای بديهی که طرح آن، چون تکرار مکررات و بازی با مشکلات، حوصله خواننده را لبريز کند. بله، اين البته هست که اکثريت گسترده‌ای از مردم، و نزديک به تمام نخبگان و روشنفکران، بر يک قول متفقند: اوضاع خوبی نيست يا حتی اوضاع بدی است. ولی چنين اتفاق نظرهائی به رغم احتشام و اهميتی که بروز می‌دهد، کم‌رمق‌تر از آن است که از "هست" جامعه چشم‌اندازی به قدر کافی دقيق ترسيم کند؛ به اندازه‌ای دقيق که خط‌سير کلیِ"بايد" آن (يا لااقل نبايدهای آن) از آن استنباط شود. (۱)

اجازه بدهيد منظورم را روشن‌تر بيان کنم: من مدعی‌ام که يکی از مهم‌ترين مشکلات جامعه روشنفکری ما اين است که بخش اعظم آن (به‌ويژه آنان که از گذشته و از نزديک درگير روابط سياسی بوده‌اند)، از علاقه يا امکان کافی برای درک عمق مشکل سياسی ايران امروز بهرمند نيست؛ (۲) و اين در دوام فاجعه بی‌اثر نبوده است.

اين شايد ادعای خودپسندانه يا حتی اهانت‌آميزی باشد؛ چرا بايد به جمع کثيری از نخبگان چنين اتهامی زد؟ راستش برای خود من هم اين سؤال هست؛ به ويژه که من هرگز دچار اين توهم نبوده‌ام که چيزی بيش از يک عقل متوسط متعارف دارم؛ پس داعیه درک ظرايفی که از چشم عموم پنهان است را ندارم. بنابراين خودم هم از اين بدبينی در رنجم، اما آنچه کمی التيامم می‌دهد اين است که برخی عقلا که از نزديک درگير مسائل سياسی يکی- دو دهه اخير ايران نبوده‌اند هم در تعجب من از برخی مواضع فعالان سياسی منتقد شريکند، و می‌بينم بسياری از جوانان معقول و معتدل و حتی گاه عوام سخنانی می‌گويند که به آنچه من می‌بينم نزديک است؛ و با توجه به اين که گرايشات ليبرال-محافظه‌کارانه‌ام فضای فراخی به جوان‌گرائی و عوام‌گرائی نمی‌دهد، لاجرم بايد تناسب فکری خود با بخشهائی از مردم و عدم تناسب آنان را با کثيری از نخبگان، در چارچوب نامتعارفی فهم کنم. چارچوب مذکور اين است: سواد اعظم روشنفکران و فعالان سياسی منتقد، به علت افراط‌ در دهه‌های چهل و پنجاه دچار تفريط در دهه‌های هفتاد و هشتاد شده‌اند، و به سبب بودن در متن حوادث چنان به برخی باورها و تلقينها عادت کرده‌اند، که تصوری جز آن برای‌شان ناممکن است؛ اما نسلی که در آن زمان نبوده‌اند و بعداً هم تحت هدايت و تربيت تندروهای آن عصر قرار نداشته‌اند، از شانس بيشتری برای درک عرفی‌تر امور برخوردارند.

باز هم برای ايضاح بيشتر آنچه می‌گويم، اجازه بدهيد به اين سؤال بسيار پيش‌پا افتاده بپردازيم که خطوط اصلی رفتار "هسته سخت" حاکميت در طول دهه‌های گذشته، که البته در پی اخفای آن هم نبوده، چه بوده است: او به هزار زبان، و غالباً با وضوحی کافی، گفته و نشان داده است که (لطفاً با تأمل بخوانيد) "هر" ايده و اراده‌ای جز خود را تحقير و توهين و تمسخر می‌کند؛ "تنها" هدفش حفظ خود بر قرار قدرت است؛ و اين که برای اين منظور از "هيچ" کاری روگردان نيست؛ اين‌که فعاليت هيچ شخصيت و نهاد مهم و مؤثری را، به‌جز درصورت تبعيت "کامل"، تحمل نمی‌کند؛ برای افکار عمومی انتقادی، در خارج يا داخل، "کمترين" اعتباری قائل نيست. (۳)

اگر اين بديهی تلقی شود که شيوه مذکور، جامعه ايران را، در داخل و خارج، از جهات مختلف اقتصادی و فرهنگی و به‌ويژه روانی (چيزی که، به رغم اهميت بسيار، به آن کمتر توجه شده)، معرضِ فشارهای سنگين قرار داده بوده است، می‌توان به اين نتيجه رسيد که چنين وضعيتی، از حيث وخامت، نه فقط در دنيای معاصر، بلکه در تاريخ، استثنائی بوده؛ (لااقل از حيث دامنه تفاوت "ادعا" و "ارتکاب" در حوزه اخلاق، در تاريخ نظيری برايش سراغ ندارم.) اما واکنش سواد اعظم روشنفکری و منتقدان سياسی، خصوصاً عناصر مشهور و درگير مسائل، متناسب با اين وخامت نبوده است. (۴) چرا؟

احتمالاً مهمترين دليل آن اين بوده است که ميان اصل نظام و فرع نظام تفاوت گذاشته می‌شود. تقريباً در تمامی اعلاميه‌های احزاب و شخصيتهای سرشناس درگير انتخابات اخير و معترض به نتايج آن هم حتی، صريحاً، بر اين تأکيد رفت که با اصل نظام مشکلی ندارند، بل حامی آن هم هستند. معنا و مضمون سخن فوق متکی بر اين است که ذات و صفات يک چيز با هم فرق دارند؛ اگر از صفات چيزی ناراضی هستيم دليلی بر نفی ذات آن نيست، بلکه می‌توان و می‌بايد با حفظ ذات سعی در تغيير صفات داشت. اگر منظور از اين سخن اين می‌بود که "برخی" صفاتِ چيزی کژ يا ناکارکرد است، مثل کتاب ارزشمندی که شيرازه‌اش گسيخته است، يا اسب چابکی که قدری نارام است، اين درست بود که به دليل اين عيوب نبايد ارزش اصل آنها را انکار کرد؛ بايد به اصلاح و تعميرشان رو کرد. اما اگر اعتراض به اغلب يا حتی عموم صفات باشد، چه؟ بازهم تفکيک اصل و فرع يا ذات و صفات معقول است؟

در فلسفه مدرن تجربی، به درستی، گفته شد که اگر اوصاف چيزی را کنار بزنيم، اساساً چيزی باقی نمی‌ماند که ذات آن محسوب شود، پس شيئ چيزی جز مجمع صفات آن نيست؛ حتی در متافيزيک سنتی هم گفته شده است که ذات خدا عين صفات اوست و صفات او عين ذاتش؛ و از آنجا که، در چارچوب روايتی از متافيزيک مذکور، نظام مورد بحث ما هم "نظامی الهی" است، ذات و صفاتش عين يکديگرند. نمی‌توان اوصاف آن را محکوم کرد و به ذاتش مومن باقی ماند، همانطور که اگر ذاتش تأييد شد از پذيرش صفاتش هم گريزی نخواهد ماند. اين نظام (و اين چيزی است که گمان نمی‌کنم مديران و حاميان صريح‌اللهجه آن هم منکر آن باشند) مجموعه همين اوصاف و احوال‌ و اقوال و افعالی است که در سی- چهل روز گذشته از آن ديده‌ايم؛ مجموعه آنچه در خيابانها و در بازداشتگاهها رخ داد، آنچه در خطبه‌ها و خطابه‌ها و مصاحبه‌ها و اعلاميه‌ها گفته شد، و آنچه در راديو تلويزيون و مطبوعات اظهار شد. (۵) اينها را اگر کنار بگذاريم چه باقی می‌ماند که موضوع بحث و بررسی باشد؟ علی‌الخصوص که دغدغه اصلی نظام در طول عمر خود، بقا با تکيه بر همين شيوه‌ها بوده است. (۶) آنچه در اين هفته‌ها متفاوت بود، چگالی آن اعمال بود نه اصل آن.

اساساً فرضِ اين که نظام اين استعداد را دارد که ميانِ مخالفِ اصل آن و مخالف برخی اعمال و افراد آن فرق گذارد، دادنِ اعتبار بزرگی به آن است، که دهنده اين اعتبار حق درگير شدنِ جدی با آن را ندارد. گرچه البته اين اعتبار بارها از سوی نظام رد شده است: با صراحتی بی‌نظير اظهار شده است که نظام، همان هسته سخت آن است. بر اين مبنا کسانی که منتقد جدی اعمال و اقوال نظام باشند و از جمله حوادث سی- چهل روز اخير را فاجعه به حساب آورند، نمی‌توانند مدعی تفکيک اصل و فرع نظام و دفاع از يکی و حمله به ديگری باشند. اقتضای صداقت آنان اين است که بگويند، با اصل اين نظام مخالفيم. اما، چرا نمی‌گويند؟ (۷)

اولين پاسخی که آماده هجوم به ذهن است، احتمالاً انگشت نهادن بر ماهيت دينی حکومت است. چنين به‌نظر می‌رسد که گرايشات دينی جامعه، از عموم مردم تا نخبگانِ در حاشیه قدرت، چنان بوده است که انکارِ اصلِ حکومت را انکارِ اسلام تلقی و از آن حذر می‌کرده‌اند؛ اما اين سخن حتی اگر در چند سال اول انقلاب، صحت داشته بوده باشد، در زمانهای بعد به‌دشواری می‌توان سهم عمده‌ای به آن داد. دليل آن اين که، چون برای حفظِ نظام، "هر" کاری مجاز بود، هر اسلام‌باوری می‌توانست از خود بپرسد، ديگر اسلاميت نظام به چيست. مگر اسلام يا هر ايده ديگری (به‌جز ايده بقا به "هر" قيمت)، چيزی جز رعايت برخی نامجازها است؟ جائی که هيچ چيز نامجاز نيست، اصلاً عقيده‌ای وجود ندارد. (۸) علاقه مردم در حول و حوش انقلاب به حکومت اسلامی، حکاياتی چون "خلخال زن يهودی" يا "زره مرد يهودی" بود، که اوج عدالت و انسانيت را می‌رساند؛ (۹) در شرايطی که روند رفتارها، به‌وضوحی همه‌فهم، تقريباً "کاملاً" برعکس اين بوده، چه دليلی برای بقای چنان تمسکی می‌توانسته است وجود داشته باشد؟

مهمترين دليل، احتمالاً، مصلحت‌باوری بوده است. گفته می‌شود که نظام، برای سرکوب قويتر و موجه‌تر، همواره مخالفانش را به توطئه براندازی اصل نظام متهم ميکند، پس برای ستاندن اين حربه تبليغاتی از دست او بهتر است ما، استراتژی براندازی نداشته باشيم. بهتر است اطمينان دهيم که ما دنبال عوض کردن نوع حکومت و شخص حاکم نيستيم، اصلاح و تعمير رویّه‌ها برای‌مان مهم است. اما اين سؤال مطرح می‌شود که چنين استراتژی‌ مسالمت‌جويانه‌ای چه فايده‌ای داشته است. هرچه اصلاح‌طلبان تلاش بيشتری در اظهار مسالمت خود کردند، کمترين کاهشی در اتهام براندازی در مورد آنان ايجاد نکرده است. اصلاً برای نظام، تعبير "اپوزيسيون قانونی" چيزی از سنخ کوسه ريش‌پهن است: وقتی طبق قانون اساسی و روال عملی، اراده يک مقام، عينِ قانون است، و از طرفی مقامِ مذکور کمترين مخالفت را براندازیِ نظام می‌داند، مخالف قانونی يعنی چه؟ ترکيب انتقاد جدی و مسالمت، لااقل مستلزم اين است که حاکم، فرضِ اشتباه خود يا زيردستان مستقيمش را و نيز امکان اصلاح آن را بر وفق تشخيص منتقدان ،عملاً، منتفی نداند. در حالی که چنين نيست و اعتماد به نفس و حس حقانيت در اينجا "مطلق" است. مصلحت يعنی منفعت؛ وقتی از حقيقت به مصلحت تغيير موضع می‌دهيم، لابد انتظار فايده‌ای هست، درغير اين صورت، رفتار غيرعقلانی است؛ و در اين مصلحت‌جوئی هيچ فايده‌ای نبوده است. پس چرا بر آن اصرار می‌رود؟

احتمالاً "ترس" اولين گزينه‌ای است که، در پاسخ پرسش فوق، به ذهن می‌آيد. اما جنس اين ترس را بايد شناسائی کنيم. ترس به معنای ساده کلمه، يعنی نگرانی از آفت ديدن جسم و جان، اگرچه معمولاً به درجاتی در همه هست (و چندان هم قابل تقبيح نيست)، و ‌نظريه‌پردازانِ نظام هم گاه تصريح کرده‌اند که پشتگرمی اصلی‌شان به همين است؛ اما بعيد به نظر می‌رسد که اين ترس علتِ منحصرِ مجامله باشد؛ بسياری از همين افراد، در معرکه‌های ديگر، مثلاً جنگ، تا مرز جان باختن پيش رفته‌اند؛ به‌ويژه که جداً به‌نظر می‌رسد، بر اثر ميزان بسيار خطرناک آلودگی فضا به عنصرِ سمناکِ "تحقير" (که بسيار مهم است)، رکود سهمگينی ارزشِ جان هم در بر گرفته است. نوع ديگری از ترس هم هست که متوجه نتايج شومی است که يک اعلام موضع قاطع، ممکن است برای سلامت مردم و نظم جامعه ببار آورد. اين ترس، خصوصاً اگر شومیِ نتايجِ مفروض آن، واقعاً از شرايط موجود بسيار سبق برد، ترس مبارکی است، که همواره مصلحت‌انديشان بر آن تأکيد کرده‌اند؛ اما چه آن ترس و چه اين ترس، الزامی که به همراه می‌آورد، دوری از فعاليت است، نه چيز ديگر. اينطور نيست که همواره بتوان يا ببايد کاری کرد؛ گاه هست، چه در سياست يا اقتصاد يا ... که شرايط اجازه فعاليتی مقرون به احتياط و نتيجه مثبت را نمی‌دهد؛ در چنين شرايطی سکوت و سکون بهتر است از مغلوبه‌ای از کرِّ کوتاه و فرّ بلند. اگر کسانی از آفت‌ديدنِ ناروایِ خود يا مردم و کشور هراس دارند، بهترين کار، مصالحه (در اينجا يعنی تسليم بی‌قيد و شرط)، يا لااقل دم در کشيدن و کنار نشستن است. اين که کسانی بيکار و خاموش نشستن را ناخوش می‌دارند، دليل موجهی بر اين نيست، که مردم را اميدوار کنند، به صحنه آورند، متحمل شدائدی کنند، و بعد با چنين توجيهی آنان را سرگردان و دلزده و تحقير شده رها کنند. سخنانی از اين دست که «کوشش بيهوده به از خفتگی است» صرفاً در حوزه خصوصی و/يا با فرض زيانمند نبودن برای ديگران قابل قبول است. اين توجيه هم که باور نمی‌کرده‌اند که مسئولان مربوطه، تا به اين پايه، روی و ريای خلق را يکسو بنهند، با وفور نشانه‌های سابق، خالی از خودفريبی نيست. با اين اوصاف، چگونه است که باز شاهد هجومهای پرغوغا و فروکشيدنهای سريع بوده‌ايم؟

بر اين اساس آيا، علت اصلی، احتمالاً ترسی از نوع ديگر نيست: ترسی وسواس‌گونه و ناشی از تلقين و عادت؟ ترس کسانی که مدتها پيش اشتباهی کردند و الان جرأت اعتراف صريح به گناه ندارند؟ ترس چوپانانی که برای اينکه، اخطار دروغشان افشا نشود، بر راستیِ گرگ‌گرگِ پيش‌گفته‌شان اصرار می‌ورزند، و اين نمی‌گذاردشان تا اخطار ديگری کنند؟ ترس کسانی که اين پاسيفيسم حيرت‌آور را مرهم زخم آن راديکاليسم حيرت‌آور کرده‌اند؟ گمان من اين است که ترکيبی از هر سه ترس هست، اما در شرايط‌ اخيرتر سهم اين ترس اخير افزوده‌تر است. اما اين ديگر ربطی به نظام ندارد، اين ما منتقدان هستيم که بايد پاسخ گوئيم. (۱۰)

------------------------------------------------------------------------------

۱- مطالبی که در مقاله «آيا حادثه جديدی اتفاق افتاده است؟» مطرح شد، برخی دوستان را به انتقاد برانگيخت، مبنی بر اين‌که: نااميد‌کننده است، مطابق واقع نيست، و، درخصوص نقد ياران زندانی، خلاف مروت است. ممکن است همه اين نقدها بر من وارد باشد؛ يقينی به اصابت خود در اين موارد ندارم، و کمتر از آن علاقه‌ای به اصرار و ابرام بر آن، وقتی جمع معتبری منتقد آنند؛ اما وقتی می‌بينم که سخنان ناخوشايندم، مع‌الاسف، به‌تکرار تأييد شده است، راهی جز توضيح مجدد آن نمی‌شناسم.

۲- استدعا می‌کنم در همين جا به اين نکته توجه کنيد که من چندان اهل جدال قلمی نبوده‌ام؛ و علاقه به طرح غوغاهای انحرافی ندارم. اگر احساس ضرورتی جدی در اين باب نمی‌کردم، و اگر نقش اين مشکل را استراتژيک نمی‌ديدم، خود را به دردسر بيشتر از اين نمی‌انداختم.

۳- ممکن است اعتراض شود، کما اين که همواره در محافل دوستانه چنين اعتراضی به من شده است، که اگر اينگونه بوده پس اين همه درگيری در اصلاح‌گرائی و اصول‌گرائی و ... چيست، و اصلاً نسبت دادن چنين قدرت و قهاريتی به حکومت، خلاف بسياری شواهد و نوعی مطلق‌انگاری غلط است. در پاسخ می‌گويم که اين مطلقيت، ناظر به نيت آنان بوده است؛ منکر اين نيستم که در عمل، برخی عوامل، حرکت آن را با دست‌اندازهائی مواجه می‌کرده است. به عبارتی هرکاری نکرده‌اند نتوانسته‌اند. اما اين نتوانستن، يا حتی گاهی برخی مراعات‌ها، صرفاً ناظر به مواردی بوده که به سود ضرر می‌زده است نه به سرمايه؛ در اصول، يعنی جائی که بقای هسته سخت مطرح بوده، هيچ مماشاتی در کار نبوده است.

۴- جالب توجه است که به برخی برخوردها و تحليلها در همين موارد متأخر توجه کنيم: هنوز برخی روشنفکران و فعالان حقوق بشر انتقادهائی می‌کنند مثلاً از اين سنخ که اگر نظام، نگرانِِ جانِ مسلمانان در آلمان است، چرا نگران جان آنان در ايران نيست؟ طرح اين سطح از انتقاد، نشان از نافهمی ما نسبت به وخامت وضع خودمان دارد.

۵- ظاهراً توضيحی در مورد اين که چه در اين مدت گذشت لازم نيست، همه می‌دانند. شايد! اما آيا عمق و گستره مصائب را واقعاً می‌دانيم؟ حتی آيا همه آنچه را شنيده‌ يا حتی ديده‌ايم باور کرده‌ايم؟

۶- دقت کنيم که بسياری از نظامات سياسی مطلقه، خصوصاً آنهائی که دارای منابع مالی بوده‌اند، تنها هدفشان بقا نبوده است. توسعه علمی و صنعتی و بروکراتيک و سطح زندگی، معيار سنجش توفيق آنها بوده است. توسعه توان توليد صنعتی ايران در طول سی سال گذشته قريب به صفر بوده است. موشک ماهواره‌ای که کسی نمی‌داند از کجا آمده، و سانتريفيوژهائی که بعضی می‌دانند از کجا آمده، معيار نيست؛ معيار، توليد چيزی همچون يک موتور يا ميل‌لنگ است که قدمی از پيکان ۵۷ فراتر نرفته است.

۷- البته ممکن است کسانی بگويند چرا ما بايد با قواعد تعيين‌شده از سوی حريف بازی کنيم؛ ما ميتوانيم بگوئيم نظام اسلامی و ولايت فقيه و حتی هر شخصی را در اين جايگاه قبول داريم (حال چه با اعتقاد و چه به جهت مصلحت)، ولی اين اعمال را نه. بله، اين شايد مشتمل بر تناقض نظری نباشد، اما وقتی حريف به شما می‌گويد اينها همه به هم پرچ شده‌اند، در شرايط موجود و در عمل، چنين تفکيکی راه به جائی نبرده و نخواهد برد.

۸- دقت کنيم که منظور اصلی من از نامجازها، چيزهائی چون تقلب در انتخابات و نظائر آن نيست، چيزهائی است که امکان توجيه اخلاقی آن "مطلقاً" وجود ندارد. به فحاشيها و تحقيرها و تهمتها يکطرفه "مطلق" قاضی رفتنها می‌انديشم.

۹- وگرنه باور به اصول اعتقادی دين و انجام نماز و روزه و ... که، بسا با اخلاصی بيشتر، در حکومت پيشين هم مجاز بود.

۱۰- گرچه اين سخن تندی است، اما برای ابراز ميزان نارضايتی از ارزشها و عقايد منحرفی که ما را به اينجا کشاند، به‌قول خانم بقراط، چه خوب که ما، نسل آن روزگار، به‌زودی اين عقايد پرآفتمان را با خود زير خاک خواهيم برد. شايد واقعاً نسل ما بايد بميرد، چون نميتواند چنان که بايد خود را محاکمه و راه تغيير را باز، کاملاً باز، کند.

جهان‌روائی؛ آزمون پیش روی ایران

ع. افخمی- در بحث گذار ایرانیان به سده بیست ویکم، در مورد نقش «قانون» و «حق» در رابطه با گذر انسان از سنت به تجدد گفته شد که عامل محوری دگرگونی اجتماعی تحول فناوری و همراه با آن تحول در شیوه آگاهی‌یابی جامعه و فرد و در نتیجه تحول «آگاهی» در جامعه و فرد، و نماد فرهنگی تحول حرکت از اولویت قانون به اولویت فرد یا حقوق فردی است.

به بیان دیگر، انسان در شرایط سنتی هویت خود را از کلیتی که در قانون، به ویژه قانون الهی و هنجارهای منبعث از آن خلاصه و متجلی شده می‌گیرد. در دوران تجدد، انسان به ناچار نیازمند تجدید ساختار هویت خود بر اساس شناختی تازه از خود است و در این چارچوب به خود حق می‌دهد که در تدوین قانون شرکت کند و سهمی قاطع داشته باشد.

نظام سیاسی دموکراتیک در قرن جدید جدید درحیطه برخورد دو محور فن‌آوری و حق شکل می‌گیرد و این شکل با تحولاتی که درجامعه در ارتباط با این دو محور واقع می‌شود تغییر می‌کند و ویژگی‌های تازه می‌گیرد. فرایند گذار از «قانون» به «حق» همسو است با انتقال از سنت به مدرنیته و ویژگی عمده آن اولویت «دگرگونی» بر «ثبات» است، و در رابطه با آن، تنش‌های مربوط به رهائی از بند هنجارهای قوانینی که محمل فرهنگی آنها ذهن‌های سنتی است.

ایرانیان دهه‌هاست که جامعه سنتی را پشت سر گذاشته و به دوران تجدد و برخی از آنان به دوران فراتجدد پا گذاشته‌اند. به بیانی دیگر، ایران کشوری است درحال تحول با جامعه‌ای که در آغاز قرن بیستم از شرایط عقب‌افتادگی، بالاخص در زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی و تکنولوژیکی گام در راه پیشرفت نهاد. در طی دهه‌ها ابتدا با گام‌هائی آهسته و سپس شتابان تحول یافت و در زمانی که مجموعه‌های ضروری جهش در حیطه‌های گوناگون علمی، تکنولوژیکی، اجتماعی، فرهنگی فراهم آمده بود با رویدادی عظیم، یعنی انقلاب اسلامی، مواجه شد.
در پس این رویداد بسیاری از باور‌ها و مجموعه‌هایی که پیش از آن ارزش محسوب می‌شدند از بین رفت، اما پویائی ناشی از تحول و دگرگونی دهه‌ها که به درجات مختلف در فرهنگ و بینش بخش‌های جامعه نهادینه شده بود باقی ماند. از آن زمان یکی از چالش‌های عمده که در جمهوری اسلامی ایران تولد یافته، چگونگی رویارویی با جهان در قرن بیستم و بیست و یکم بوده و هست.

این چالش اکنون در پایان دهه نخست سده بیست و یکم ژرف‌تر شده زیرا همه جوامع جهان، از جمله ایران، مواجه با شرایط حادث از پدیده «جهان روائی» هستند که نه یک سیاست بلکه تعریف شرایط تاریخی زمان ماست. البته جهان‌گرائی در محدوده‌های زمانی ـ فضائی گذشته نیز غالبا وجود داشته، اما به علت محدودیت‌های تکنولوژیکی عموما محلی، منطقه‌ای، و محدود بوده. در دو سده اخیر و به ویژه در دهه‌های آخرین سده ۲۰ و دهه آغازین سده ۲۱ است که به علت تحول عظیم در فناوری و به ویژه در فناوری اطلاعاتی جهان روائی درهمه زمینه‌ها شتابی فراینده یافته و، بالاخص پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، به واقع روابط انسان‌ها، جوامع، و کشورها را دگرگون کرده است.

در این دگرگونی‌های تاریخی، جوامعی فرصت پیشرفت روزافزون یافته‌اند و در آینده خواهند یافت که خود را با ضروریات جهان به هم آمیخته وفق داده و توانائی‌های لازم را برای سازگار کردن خود با نیازمندی‌های آینده دنیای جدید به دست آورده باشند. این ویژگی‌ها عمدتاً در بستر ارتباط متقابل و وابستگی فراینده اقتصادی، علمی، تکنولوزیکی، زیست محیطی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در سطح جهانی شکل می‌گیرد و نشان‌های آن نقل و انتقال فرامرزی سرمایه، مدیریت، کار، کالا، اطلاعات، تصاویر و دیگر داده‌های ذهنی و مادی است. طبیعتاً مانند هر حرکت تاریخی، جهان‌روائی نیز از نوسان، تنش و تشنج تهی نیست. اما مسیر اصلی آن بارز و ملموس است.

چالش اساسی که در برابر ایران قرار دارد چند و چونی توانمندی‌اش در رابطه با نیازمندی‌های توفیق در چارچوب الزامات جهان‌روائی است. چالش بزرگی که در برابر ملت ایران قرار دارد این است که از یک سو آمیختگی جوامع جهان تغییرپذیری جوامع و نظام‌ها را بیش از پیش ضروری ساخته و از سوی دیگر، وابستگی به «حقیقت مطلق» مرزهای مشروعیت نظام جمهوری اسلامی را تعیین و توانمندی نظام را در زمینه تقابل و تعامل با نیازمندی‌های تحول و دگرگونی محدود می‌کند. این دو چالش به یک پرسش می‌انجامند:
آیا ایران می‌توانند برای تعامل سازنده با الزامات سده بیست و یکم، ساختار خود را از درون دگرگون کند؟

«در فضاي بيم و اميد» راهي منطقي براي خروج از بحران‌

وبلاگ آینده- اين روزها برخي دوستان مي‌پرسند كه چرا كمتر مي‌نويسم. پاسخ اين است كه در چنين شرايطي نوشتن يادداشت تحليلي تقريباً سخت است، و جامعه بيشتر چشم‌انتظار نوشته‌هاي تهييجي است، هر دو طرف ماجرا تشنه چنين نوشته‌هايي هستند، و طبيعي است كه اين كار نيز از اين قلم برنمي‌آيد، اما در اين نوشته نكته‌اي را مورد اشاره قرار مي‌دهم شايد مفيد فايده واقع شود.

وضعيت پيش آمده در شرايط كنوني به بازي صفر و يك تبديل شده است، وضعيتي دو قطبي كه هرچه از دل آن بيرون آيد، بهبود شرايط نخواهد بود. طرفين ماجرا در شرايط كنوني قادر نيستند كه پيروزي لازم را كسب كرده و حريف خود را شكست دهند. يك طرف ماجرا معترضين هستند كه اگرچه در بسياري از نقاط كشور بويژه در تهران از تفوق عددي چشمگيري برخوردارند، اما به دلايل مختلف توازن قواي لازم براي تحقق كامل خواسته خود را ندارند ضمن اين كه عدول ازخواسته منطقي خود را نيز نمي‌پذيرند، كه فعلاً قصد توضيح آن نيست، و در طرف ديگر ماجرا حكومت است كه آن نيز قادر به حل مسأله به طريق مطلوب نيست، زيرا معترضين و حتي بخش‌هاي قابل توجهي از افراد ديگر نسبت به نتيجه انتخابات ذهنيتي منفي دارند كه با دستگيري و جلوگيري از تظاهرات نمي‌توان آن ذهنيت را پاك كرد ضمن اينكه فشارهاي موجود نيز عوارض خود را براي حكومت دارد و خشونت‌هاي خياباني چون غده چركيني مي ماند كه آرايش نيروها را به كلي دستخوش تغيير خواهد كرد و حكومت ايران براي مقابله با فشارهاي فزاينده خارجي بيش از هميشه به اتحاد و انسجام و حمايت داخلي مردم خود نيازمند است.

از سوي ديگر راه‌حل حقوقي قضيه نيز عملاً نتيجه مطلوب را نمي‌دهد، زيرا مرجع حقوقي رسيدگي‌كننده، نسبت به دو طرف ماجرا بي‌طرف نيست و حكمي كه خواهد داد، از اكنون قابل پيش‌بيني است. ضمن اينكه مردم و معترضين منتظر صدور حكم نيستند، بلكه منتظر پاسخ به شبهات ارايه شده ستادهاي سه نامزد معترض ازسوي حكومت هستند، و طبعاً چنين انتظاري برآورده نخواهد شد.

از همه مهمتر اينكه اگر نهادهاي حقوقي معتبر و فصل‌الخطاب‌كننده وجود مي‌داشت هيچگاه اوضاع كنوني به وجود نمي‌آمد. راه‌حل ديگر كه برخي از افراد پيشنهاد كرده‌اند، تشكيل هيأت رسيدگي‌كننده بي‌طرفي است كه حتي درصورت موافقت كلي با آن باز هم تركيب چنين هيأتي مورد توافق نخواهد بود و طرفين هم زير بار نتيجه آن نخواهند رفت، زيرا مجادلات طرفين به گونه‌اي در آمده است كه منطق و بررسي حقوقي و حتي منصفانه پيشاپيش، حداقل از سوي يكي از طرفين محكوم به شكست است.

بنابراين چه بايد كرد؟ به نظر من يك راه منطقي و معقول وجود دارد. راهي كه اولاً: شكست يا پيروزي قطعي يك طرف را نتيجه ندهد و اصطلاحاً بازي برد ـ باخت نشود. ثانياً: شأن و جايگاه قدرت و حكومت را حفظ كند و مردم را هم آرام و قانع كند. اين همان راهي است كه در چنين بحران‌هايي كارساز خواهد بود، و اتفاقاً يكي از مراجع محترم تقليد به نحوي به آن اشاره كرده‌اند، بدين معنا كه طرفين قدري از مواضع خود عقب‌نشيني كنند و مصالحه‌اي مفيد را تجربه كنند.

براي تحقق اين هدف مي‌توان قضيه را به قبل از 22 خرداد بازگرداند، و به طور همزمان معترضين ادعاي تقلب و مخدوش بودن انتخابات را پس بگيرند، و حكومت هم ادعاي مقابل را كنار بگذارد، و با استفاده از اختيارات حكومت دستور تجديد انتخابات صادر شود و همه نيروهاي سياسي نيز به طور كامل و دربست از اين تصميم استقبال كنند و تمامي ادعاهاي له يا عليه انتخابات را كنار بگذارند.
به نظر من چنين تصميمي براي حكومت شايسته است، و هيچگاه موجب بدعت نخواهد بود، زيرا وجود نوعي اعتماد به نفس و شجاعت را در قدرت به نمايش مي‌گذارد، اگر ما به هر دليلي قطعنامه 598 را علي‌رغم ادعاهاي به حق خود پذيرفتيم، پس چرا از ورود در تكرار آزموني كم‌هزينه كه مستلزم از دست دادن هيچ حقي نيست پرهيز كنيم؟ پذيرش قطعنامه 598 بهترين مصداق از ميزان شجاعت رهبري انقلاب بود.

اگر در پذيرش قطعنامه 598، به دليل مصلحت كلي جامعه و كشور و نظام، برخلاف ادعاهاي قبلي خود از حقوق مسلم خود در برابر دشمن خارجي عدول كرديم، چرا امروز در برابر بخش عظيمي از مردم از موضوعي شبهه‌ناك موقتاً (و نه دايمي) كوتاه نياييم. در صورت وجود حق؛ با يك انتخابات ديگر اين حق كاملاً استيفا مي‌شود.

اگر واقعاً تخلفي موثر رخ نداده، پذيرش اين ايده موجب تكرار پيروزي موجود مي‌شود و از يك سو بحران ختم مي‌گردد و از سوي ديگر موجب تقويت بيشتر مواضع حكومت نيز خواهد شد. من تصور نمي‌كنم كه رهبران معترضين، قصد سويي در اين جريان داشته باشند، سهل است كه از موضع خيرخواهي نسبت به حكومت، چنين سياستي را پيشه كرده‌اند.

نمود اصلي مديريت سياسي كشورها كه قدرت و اعتبار خود را نشان مي‌دهد در تصميمات روزمره نيست ، بلكه فقط در چنين مواقعي است كه مي‌توان سطح بالاي مديريت سياسي را به منصه نمايش گذاشت. به نظر مي‌رسد كه اتخاذ چنين تصميمي نه تنها معرف موضع ضعف حكومت نخواهد بود، بلكه معرف شجاعت، بصيرت و مداراي همراه با عزت و اقتدار خواهد بود، و من صادقانه به اين صفات اعتقاد دارم و هيچ فردي هم حق ندارد كه آن را به گونه ديگري تفسير كند، زيرا چنين تصميمي در هنگامه‌اي كه از موضع اقتدار گرفته شود، به طور عادي معرف شجاعت و بصيرت هست.

از خشونت، ريخته شدن خون جوانان بر سنگفرش خيابان‌ها، از خسارات مالي به اموال عمومي و خصوصي، از ضرب و شتم يكديگر و از شنيدن شعارهاي تند و اتهامات ناروا از صدا و سيما، چه سودي عايد خواهد شد، در حالي كه راه‌حلي منصفانه، مبتني بر عقلانيت در دسترس هست.

چقدر اميد وجود دارد كه شاهد اين مصالحه و ازخودگذشتگي به نفع ملت و جامعه باشيم؟ بنده از اين حيث در فضاي بيم و اميد هستم و چشم‌انتظارم كه روشنايي اميد را در افق تيره و تار موجود ببينم. و صد البته كه همه بايد براي تحقق اين راه گام برداريم. من پيشنهاد خود را ازهفته پيش ارائه و دنبال كرده ام اما نااميد ازنتيجه نيستم.

انقلاب‌های‌ رنگی‌: چرا و چگونه

احسان راسخ- در غرب‌ انقلاب مخملی‌ (Velvet Revolution, Gentle Revolution) به ناآرامیهای‌ گسترده‌ای اشاره دارد که در سال ۱۹۸۹ در پی به خشونت گراییدن یک تجمع صلح آمیز دانشجویی‌ در چکسلاواکی‌ آغاز گردید و منجر به سرنگونی نظام کمونیستی و روی کار آمدن واسلاو هاول به عنوان اولین رئیس جمهور غیرکمونیست چکسلاواکی شد. هاول نقشی کلیدی در پیروزی انقلاب مخملی‌ داشت. انقلاب‌های رنگی و یا گلی (Colour revolution) جنبشهایی می‌باشند که در تعدادی‌ از کشورهای‌ به‌جامانده از رژیم شوروی‌ و کشورهای‌ شبه‌جزیره بالکان پس از سرنگونی کمونیسم شکل گرفتند.

انقلابیون در انقلابهای‌ رنگی‌ اکثرا از مقاومت بدون خشونت در جهت ابراز مخالفت در برابر حکومتی‌ که فاسد و یا اقتدارگرا شمارده می‌شود و در جهت نیل به دموکراسی‌ استفاده می‌کنند. اکثریت این حرکتها از گل و یا رنگ ویژه‌ای به عنوان سمبل حرکت خود استفاده کرده‌اند. انقلابهای رنگی‌ از جهت نقش نهادهای‌ غیر دولتی‌ و به ویژه فعالان دانشجویی‌ در سازماندهی‌ به روشهای‌ مبارزه غیرخشونت‌آمیز و ارائه روشهای‌ خلاقانه مورد توجه هستند.

در چرایی رخداد این انقلابها معمولا دو رهیافت متفاوت در مراجع علمی‌ ارائه گردیده‌است: اولین رهیافت،این پدیده‌ها را در قالب بزرگتر روابط اروپای‌ شرقی‌ و غربی‌ پس از پایان جنگ سرد مطرح می‌کند. دومین رهیافت انقلابهای‌ رنگی‌ را ناشی‌ از ذات جنبشها در این کشورها می‌دانند.

از انقلابهای رنگی تاثیرگذار می‌توان انقلاب پنجم اکتبر صربستان(۲۰۰۰)، انقلاب گل رز گرجستان(۲۰۰۳)، انقلاب نارنجی اوکراین(۲۰۰۴)، انقلاب گل لاله قرقیزستان(۲۰۰۵) و انقلاب سرو لبنان(۲۰۰۵) را نام برد. تمامی این انقلابها به‌غیر از انقلاب سرو لبنان حول درخواست برگذاری‌ مجدد انتخابات شکل گرفته‌اند. در انقلاب سرو اگرچه هدف پایان دادن به اشغال لبنان توسط سوریه بود، با این وجود به دلیل تشابه روشهای‌ مبارزاتی‌ از سوی‌ مطبوعات و صاحبنظران به عنوان یک انقلاب رنگی‌ مطرح شد. عوامل متعددی در پیروزی‌ انقلابهای رنگی سهیم بوده‌اند که در زیر به برخی‌ اشاره می‌گردد:

عقبه انقلابهای‌ پیاپی‌ ضد کمونیستی‌ را می‌توان به عنوان یکی‌ از پیش زمینه‌های‌ رخداد انقلابهای‌ رنگین دانست. انقلابهایی که در اروپا شرقی‌ و مرکزی‌ در اواخر دهه هشتاد و دهه نود میلادی‌ رخ داد و بصورت خاص انقلاب مخملی‌ در پراگ در سال ۱۹۸۹ میلادی‌ و حتی‌ قبل‌تر تا انقلاب غیرخشونت‌آمیز میخک در پرتغال در میانه دهه هفتاد میلادی‌ را در پیروزی‌ انقلابها رنگین حائز اهمیت می‌دانند.

به عنوان دومین عامل تاثیرگذار می‌توان آثار جنبشهای‌ دانشجویی‌ را ذکر کرد. اولین جنبش دانشجویی‌ تاثیرگذار جنبش Otpor ویا مقاومت در صربستان بود که در دانشگاه بلگراد در اکتبر ۱۹۹۸ در طی‌ جنگ کزوو و بر ضد میلوشوویچ آغاز گشت. بسیاری‌ از فعالین این جنبش بعدها توسط پلیس دستگیر شده با این وجود در طی‌ کمپین انتخاباتی‌ در سال ۲۰۰۰ میلادی‌Otpor کمپین «او تمام کرده است» را به راه انداخت که منجر به اتحاد صربها و شکست میلوشوویچ گردید.

اعضا Otpor مشوق و آموزش دهنده بسیاری‌ از حرکتهای‌ دانشجویی‌ منجمله Kmara درگرجستان Pora در بلاروس وMJAFT! در آلبانی‌ بودند. تمامی‌ این گروها به مبارزه غیر خشونت گرایانه پایبند بودند و تجمعات گسترده‌شان تاثیر بسزایی‌ در موفقیت جنبشها در صربستان، گرجستان و اکراین داشت.

از حمایتهای‌ کشورهای‌ غربی‌ به عنوان سومین عامل پیروزی‌ انقلابهای‌ رنگی‌ نام برده می‌شود. بسیاری‌ از مخالفان انقلابهای‌ رنگی‌ انقلابیون را به تحت‌الحمایه بودن آمریکا و حتی‌ به اینکه هدف از برنامه ریزی‌ این چنین انقلابهایی‌ خدمت‌رسانی‌ به غرب می‌باشد محکوم می‌کنند. روزنامه گاردین ادعا کرده‌است که بسیاری‌ از نهادهای‌ آمریکایی‌ در این انقلابها نقش داشته‌اند. همچنین مطبوعات واشنگتن پست و نیویورک تایمز نیز گزارشاتی‌ از دخالتهای‌ غربی‌ ارائه داده‌اند. اسنادی نیز مبنی بر نقش برخی موسسات نزدیک به غرب همچون بنیاد سوروس در این حرکتها موجود می‌باشد. فعالان Otpor در صربستان و Pora در اکراین تایید کرده‌اند که آموزشهایی‌ که از موسسه آمریکایی‌ آلبرت انیشتین دریافت کرده‌اند در شکل‌گیری‌ استراژیهای‌ آنها اساسی‌ بوده‌است.

صرف نظر از هرگونه تحلیلی، نکته مشترک تمام انقلابهای رنگی اصولا در نحوه تصمیمگیری و جهتگیریهای‌ نخبگان نیست بلکه در محرکهایی‌ است که از جمعیت درخیابانها نشات گرفته‌است به گونه‌ای که برخی‌ حتی‌ این‌گونه حرکات را جریانی بدون رهبر و بدون سازمان و برنامه می‌دانند. جریانی که در نقطه‌ای از جامعه شروع می‌شود و سپس به کل کشور سرایت می‌کند.

وقوع این انقلابها شگفتی‌ فراوان‌ جوامع روشنفکری‌ را در پی‌ داشت. در پاسخ به این شگفتی‌ عوامل بسیاری، از سیاستهای استراتژی‌ ارضی و نقشه‌های‌ سازمان سیا گرفته تا یادگیریهای‌ مرحله‌ای نخبه‌محور و ناتوانایی‌ نخبگان حکومتی در انسجام بخشیدن‌ به اقتدار حکومت، به عنوان دلایل رخداد چنین جنبشهایی بیان گردیده‌است. اگرچه در ظاهر تمامی‌ این موارد تحت تاثیر تصمیمات و عملکرد نخبگان جامعه می‌باشد ولی‌ هیچکدام از این انقلابها بدون نمایش اعتراضات عظیم توده‌ها به نتیجه نمی‌رسیدند. از این رو نقش توده‌های‌ مردم در انقلابها رنگی‌ بسیار مهم به نظر می‌رسد.